تبليغاتX
گودزیلای سبز

گودزیلای سبز

مطالب علمی وسرگرمی

سلام

یه سایت اومدم بهتون معرفی کنم

اگه گفتین سایت کیهههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟وای خدا قلبم الان وامیسته

فقط خیلی سایت اموزشی وعلمی هستش منم که عاشق چیزای علمیییییییییی(بعله دیگ)

خلاصه کلی ذوق کردم پیداکردم این ساتشو

www.cckish.com

برید حال کنین....

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت12:42توسط لیدا | |

سلام

بذارین اول خاطره 5 شنبه رو بگم این چن وقته وقت نکردم سربزنم

رفتیم بعد مدرسه نمایشگاه  یکی از بچه ها درب شماره 17 کار داشت به ما گفت شما برین شبستان بعد میزنگم

بیایید بریم بابچه ها(باهمونا که قراربود بیان)

مام گفتیم باشه رفتیم یه دور زدیم که زنگید بیایید دم شبستان

چشتون روز بد نبینه گفته بو 5 تا هستن باور کنید نزدیک 15 یا 16 تا بودن

حالا اسمش چی بود؟میگفتن میتینگه وهمه هستنو ازین حرفا ما همینطوری بهشون نزدیک شدیم

فری که خجالت میکشید هیچی نگفت اون یکی هم که قبلش سلام وعلیک کرده بود

البته 3 یا 4 تا دختردیگه م بودن که مارو دیدن اومدن مثلا اشنا شن

همین رسیدم نزدیک شون دیدم هیشکی هیچی نمیگه بلند گفتم سلام به همه

پسرا یهو جو گرفتشون همه باهم گفتن سلام سلام خوبی؟(منم باتعجب!!!چه صمیمیتی واقعا)

دخترام بعد 3 ساعت اومدن احوال پرسی کردن ولی من زیاد باهاشئن نموندم

همچین فضای خوب نمایشگاه باکتاباش ادمو میگیره

که دیگه نتونستم طاقت بیارم تک وتنها راه افتادم تو نمایشگاه یه دل سیر خرید کردم

تنها مشکل بزرگم این بود که باید خودم کتابامو حمل میکردم

وانقد زیاد بودن که راه رفتن برام سخت شده بود اصا ای کاش یکیو باخودم میووردم حداقل کمک میکرد

دقیقا تا 8 اونجا بودم ینی دیگه داشتن پرتم میکردن بیرون

ازهمه بدتر ورشکست شدم.....

یکی ازکتابارو نتونستم طاقت بیارم وازتوهمون نمایشگاه شروع کردم به خوندنش اسمش"پدرخوانده"

شاید فیلمشودیده باشین شاهکاره همش مافیایی وادم کشی خیلی جذابه

البته هنوز بربادرفته بهترینه برام

بله دیگه چیکارکنیم روشن فکریم

اپ بعدیمم خاطرات امروزمه بخونین جالبه

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت9:2توسط لیدا | |

خب امروز یه روز بسیار مزخرف بود که  هیشکی حال نداشت

من سرما خوردم همه هم همینطور قراره فردا امتحان فیزیک بدهیم  چرا من هیچی بلد نیستم خداجوننننننننننننننننننننننن؟؟؟؟؟

درس 3 و4 مزخرفه

امروز 6 ساعت فیزیک داشتیم 3 زنگ پشت سرهم چه احساسی به ادم میده؟؟؟؟

ولی برگشتنیا خیلی خوش گذشت دوباره خیابونوگذاشتیم روسرمون

تا ایستگاه اتوبوس مسابقه گذاشتیم

همه کوچه هاشم سرازیریه انقد حال میداد که نگو

اهان تومدرسه یه کار هیجان انگیزم کردیم سس خریدیم بعد سرشوباز میکردیم یواشکی میریختیم رو لباس بچه ها یامیذاشتیم رو صندلیاشون یعنی گند زدیم تومدرسه

مشاورمون گف بهتون انضباط نمیدیم

هه حالا انگار همه نمراتمون بیسته اینم روش

ماکه دیگ نمیخایم مدرسه مونو تغییر بدیم

واللللللللللللللللللللللله بچه میترسونن

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت9:1توسط لیدا | |

سلام این روزا که دیگه خبری نیس واقعا دلم به چی خوش باشه خدایی؟؟؟؟

فقط مونده نمایشگاه رم برمو دگه هیچ امیدی به زندگی ندارم 5 شنبه قراره بریم 3 تادختریم 5 تا پسر

خیلی بچه های خوبین(ینی یه جورایی فوق مثبت به حساب میان)

دیگه ینی خیلی مثبتن دیگه مثلا راجع به هنر دموکلاسیک باروک ممکنه حرف بزنیم

یااینکه توقرن 18 ارزش ادبی کدوم اثربیشتر بوده(اه چه موضوعای چرتی)

ادمم هردفه میخاد بره بیرون بااینا باید یه هفته تحقیق کنه یه دفه کم نیاره جلوشون

موضوعات  حرفامونه وقتی اینا هستن

موضوع دوم اینکه میخام برم سیمولیشن

وای خدا کیف کردم اصا وقتی ثبت نام کردم عاشقشم

دیگه اینکه خبری نیس راستی کارنامه جدیدمو گند زدم فک کنم امسال فیزیک بیفتم 17 شدم

عربی رو بگو 5/17 اصا باورم نمیشد نمیدونم چرا سرازمون خنگ میشم(حالاخوبه مشورتی مینویسیم خیرسرمون)

 واااااااااای همیین یکی رو کم داشتم یه مزاحم کنه هم دارم اصا حرصمو دراورده

همین یکی کم بود تواین هیری ویری

فشم میدما همچین باملایمتو احترام جواب میده تازه به من میگه "شما"

اسکووووووووووووول

اولش میدونید چ شد؟فک کردم یکی ازبچه هاس اخه اسمم میدونست هی باهاش شوخی کردم بعد زنگ زد دیدم

ای دل غافل پسره یه سگ شدم

فشوکشیدم بهش بیچاره هنگولیده بود

منم یکی از دبیرایی که خیلی دوسش دارم دیگه نمیاد آقای م.ه

خیلی عصبانی بودم اصا دگه کنترل نداشتم روخودما.....

راستی یه پرنده تووبالکنمون لونه کرده 2 تاهم تخم گذاشته انقده نازه که نگو

دیگه فعلا همییییییییییییییییییین وبای

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت9:2توسط لیدا | |

سلام به همه! اومدم قسمت سوم داستانمو بذارم!

 دقت کردین چقد تو نظر دادن فعالید؟

امتحانا هم که داره شروع میشه و بالاخره تموم میشه! موفق باشین!

طبق معمول ادامه مطلب یادتون نره!

اوه راستی از قسمت بعدی زندگی جدید قراره واقعا شروع شه! هوراااااااااااااااااا!


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت0:32توسط armila | |

نمیدونم این انتن زندگی من کیه؟؟؟؟

امروز هرکی تومدرسه منو میدید مگفت..... چطوره؟؟؟؟

منم میگفتم:شکرخدا

-دست بوسن

-رسیدن شهرشون

-سلامتی

-ایشالله قسمت خودتون شه

اخه نمیدونم اینجاهم که اسم ومشخصات نذاشتم اخه تازه میذاشتمم مگه چند نفر وب منو بلدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟بابیوگرافیش ازم سوال میکردن

البته منم که بدم نمیومد قند تودلم اب میشد

اصا کیفم کوکه همه میگفتن توکه دپرس بودی که نمیای کاشان گفتم اشکال نداره که ارزششو داشت کاشان که ازدس نمیره ولی چیزای دیگه ممکنه از دس بره

این هفته میرم نمایشگاه کتاب

واااااااااااای داره تموم میشه مدرسه ها کی میخاد ۱ ماه امتحان بده؟؟؟؟

فردا امتحان دارم فک کم فیزیکم دارم اه ای کاش هنوز تبیان نرفته بودیم همه این کلاسارو میپیچوندیم

جدیدا کارای هیجان انگیزم انجام نمیدیم زنگ تفریحام حتی والیبال بازی نمیکنیم.....

بابا من خسته شدم چقد همه چی چرت شده

+نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت15:19توسط لیدا | |

هیچ اتفاق خاصی نیفتاد یعنی امروز بدون اقای خاص اصا صفا نداشت اخه دیروز نگفتم امروز نیومدن برگشتن شهرشونوحال موگرفتن....بی اونا اصا خوش نگذشت دیروز هروقت بیکاربودیم پلاس بودیم غرفه اونا ولی امروز......ازچی بگم خدا؟؟؟؟؟؟؟

داورمون صب اومد انقد تعریف کرد که گفتیم نفراولیم خداییشم نقص نداشت هی گفت طرحتون عالی بود واس تست این پروژه ها کلی پول لازمه روش شما عالی بوده وازین چرندیات

ولی اخرش فهمیدیم چون دیر ثبت ناممون کردن طبق قوانین ۳۰ امتیاز ازهممون کم میشه(نامردا هنوز فرق هویجوپروژه رو نمیدونن واس من داور شدن)ولی همین که اون پسرا (ّهمون دوستامون)برنده شدن انگارکه من بردم خیلی خوشحال شدم

امروز انقد دپرس بودم که نزدیک بود دعوام باهم گروهیم دراد اه عوضی از اول سالم حالم ازین بهم میخورد دیگه منوکشیدن کنار وگرنه حالشومیگرفتم(دختره تحفه)

امروز همه چی تکراری بود انقد بیکاربودیم(اونام که نبودن)نشسته بودی دم غرفه پسرایی که سیبیل داشتنو میشمردیم(ازون سیبیلا که پسرمثبتا دارن بعد تونسیم تکون میخوره)اه اه اه اه اه اه

چقدم زیاد بودن تو یه ربع ۱۶ تا رد شدن.....

تو اختتامیه انقد سروصدا کردیم خانممون گفت دیگه نمیارمتون(نه توروخدا من واس دیدن اونا برنامه دارم ینی میشه دوباره ببینمش؟؟؟؟)

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت18:33توسط لیدا | |

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییی امروز تبیان بود ما اونجا غرفه داریم نمایشگاه بین المللی درب جنوب غربی هفتمین نمایشگاه تبیان اگه خاستین فردا بیاین

خلاصه یه چی بگم من از یک از پسرای انجا خیلی خوشم اومد ۲ تا بودن دوقلو بودن یکی از یکی نازتر واااااااییییییییی انگار مهره مار داشتن همه دخترا جذبشون شده بودن اسماشوو نمیگم که سوءتفاهم نشه.....

خوش هیکل خوش قیافه اطلاعات علمی ۲۰ از همه مهمترررررررررررررقد بلند اصا میخ شده بودم من کلا اونجا همه رو له میکردم به همه پروژه ها گیر میدادم ایراد میگرفتم بالاخره یه سوتی میگرفتم طرف دیگه جوابمو نتونه بده اون وقت ضایه ش میکردیم اون وقت اونا میپرسیدن شما کدوم غرفه اید(مثلا بیان انتقام)میومدن آرزو میکردن کاش نمیومدن.....

ولی به پروژه اینا اصا گیرندادم کلی هم ازش تعریف کردم

بعدشم غرفه ما سیم رابط نداشت گوشیمونو بردیم غرفه اونا زدیم به شارژ ۱ ساعتم پیششون نشستیم باشخصیت تراز اینا(توپسرا)اصا ندیده بودم خلاصه بگم جاتون خالی تا امروز فکرمیکردم پسرا آدم نیستن ولیییییییی حالا فهمیدم واقعا استثنا ینی چی!!!!!!!!!

دیگه همین امروز کلا اونجا بودم ۷ صب تا ۷ بعدظهر یاد اوری نکنم فردا هم هست تشریف بیارید دیگه....

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت19:27توسط لیدا | |

من اومدم با عکسای جدیییییییییییییید مثل اینکه بهت خوش میگذره سیدجون اونجا بدون مامن اینجا دپرسم وغمگین تواونجا شاددددددددد اصا دارییییییییم مردم؟؟؟نه جون من دارررریم؟

اخیییییییییی چه دوستای خوبی وای عشقای من که جمعشون جمعه(البته غیر مهدوی البته اونم خیلی باشخصیته ها خدایییییی)

سعییییییییییدونگاه چه محمد دست درگردنش انداخته

احتمالا بازم عکس محمد نیفتاده ولی متاسفانه این عکس کوچیک نداشت  اخی نادی رو سعیدو ای خدا خوش بحالشون که شادن

سعید جون عزیز به همراه جناب مهدوی چه لبخند ژکوندی هم زدن این اقای مهدوی سعد یه کم لاغره نه؟؟؟؟

اهان خانما گیتی پسندن مقام ۶ اسیا رو اوردن ماشالله به قد ای خدا یه روز منم عین اینا شم

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت19:29توسط لیدا | |

روزی بس مزخرف است.......

فردا همه میرن کاشان ومن نمیرم

مجبورم برم یه مسابقه مسخرههههههههههههههه

الان بازم تو ازمایشگاهم

تنها حسن خوبش این بودکه کل هفته یاسرکلاس نرفتیم یا اگه رفتیم نصف ونیمه

کاش فردا میرفتم نمایشگاه کتاب دلم براش تنگ شده شدید

امروز روز سمپاده به همه سمپادیای عزیز مبارک باشهههههههههههه

راستی هفته معلمم مبارک شاید واس معلم ورزشمون کادو گرفتم

قرار بود از کاشان بخریممممممممم که اینجوری شد

سید بیا منو از دست اینا نجات بدهههههههههه

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت12:34توسط لیدا | |